امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

تولد 4 سالگی گل پسرم

عزیز نازنینم تولدت مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک پسرم امسال برای تولدت لحظه شماری می کردی.. هر روز ازم می پرسیدی  مامان کی تولدمه؟؟؟  تولدت با دو روز تاخیر برگزار شد یعنی 26 اسغند..اونروز من وقت آرایشگاهم داشتم و نم نمک برف می بارید وقتی من میرفتم ولی وقتی اومدم بیرون چه خبر بود............ برفی بارید اونروز که تو زمستان امسال نداشتیم.. و من هم یاد روزای تولدت افتادم که وقتی از بیمارستان برمی گشتیم هم برف همه جارو پوشونده بود..اینجوری... به هر حال برام تجدید خاطرات شد اونروز.....   بریم سراغ عکسات ... اولش اینجوری بودی.... ولی ...
12 فروردين 1395

حال و هوای عید

95-1-8 این پست مربوط به شرح اوضاع و احوال قبل از عید می باشد.. پسرم اسفند ماهو خیلی دوست دارم به خاطر حال و هوای خاصش که فقط 1بار در سال تکرار میشه.. و البته بیشتر به خاطر اینکه تولد گلمون تو این ماهه. از خونه تکونی و تمیزی و نو شدن بگیر تا خرید و تکاپو و تلاش برای طراوت و برنامه چهارشنبه آخر سال و ..... و امسال هوا کمی زودتر از حد معمول خوب شده بود و شکوفه های درخت آلوچه حیاط باباجون که محشر بودن.. و نوید بهار رو میدادن.. آجیل 4شنبه آخر سال خونه باباجونی گل... خرید آخر سال... دلت میخاست بری زمین بازیش... که رفتی و کلی بازی کردی...... ...
8 فروردين 1395

سلمونییییییییییییییییی

94-12-27 پسرکم بالاخره طلسم شکست و گل مامان به همراه بابا و مامان رفت سلمونی وموهاشو کوتاه کرد.......در تاریخ 21 اسفند 94... اینم عکسای قبل و بعد.. و سپس......... البته که موهای جلوت چتریه..اینجا آقای ارایشگر مدل داده مثلا که متفاوت بشی...... خدارو شکر اولین تجربه ات از سلمنی عالی شد. ایشالله ارایشگاه دومادیت گلممممممم... ...
27 اسفند 1394

مهمونی خونه خالجون

94-12-16 عزیزکم دیگه آخرای عمر سال 94 شده...  سال 94 هم داره تموم میشه با همه بدی ها و .... خوبی هم داشت ؟؟ البته که بودن تو فرشته مهربون کنارمون بهترین اتفاق تموم عمرمونه.. به هر حال داریم این سال رو هم پشت سر میذاریم... باز هم میگم خدایا شکر. نازنینم اواخر بهمن محدثه رفته بود پابوس امام رضا از دانشگاهشون.. بعد برگشتش خاله جون همه رو برای نهار دعوت کرد خونشون.. روز خوبی بود.. و به شما وروجک ها هم که مثل همیشه خوش گذشت.. عکسایی که اونروز ازت گرفتم... نهار خوشمزه دستپخت خاله جون محی به قول تو....... اینم سوغاتی هات...دست محی جون درد نک...
16 اسفند 1394

خاله بازی

94-11-27 پسر مامان خاله بازی خیلی دوست داره و هر روز حتما باید این بازی رو با من انجام بده.. منو بچش می کنه و خودش هم نقش مامان و بابارو همزمان به عهده میگیره.. کلا فعالیت خودش زیاده تو بازی.. منم گاهی باید خیلی نی نی باشم.. یعنی کوچولو..گاهی هم بجه مدرسه ای هستم...اینجوری..  خودشم که هم باباست ...هم مامان... اونقدر جالبه بازیش که ... برای بابا صداشو کلفت و مردونه می کنه و برای مامان با ناز و ظریف حرف میزنه.. همین جور هی وسط بازی دلم میخواد لهش کنم با بوس..ولی نمیذاره.. گاهی هم من باید مهمون باشم و بیام مهمونی.. چند روز پیش مامان جون و حاج باباش خونمون بودن که با مامان جون این بازی رو میکرد و مهمونش...
27 بهمن 1394

بازی بازی

94-11-27 پسرک در شهر بازی........ باز هم با دوستش...امیرحسین جان....... و اینم 1 روز دیگه.... اونقدر همدیگه رودوست دارین که موقع جدایی تون من و بابایی کلی معطلی داریم و امیرحسین کلی گریه زاری و بیچاره خاله بهجت.. امیدوارم هیشه دوستای خوبی برای هم باشین..و چیزی بین علاقتون جدایی نندازه.. شاید روزی شما هم مثل بابایی و عمو سعید و من و خاله بهجت برای هم دوستای دیرینه ای شدین..خوشبختی و عاقبت بخیری تون آرزومونه.. ...
27 بهمن 1394

جایزه

94-11-25 پسرم علاقه شما به ماشین و قطار و هرچیزی که تایر داشته باشه همچنان سر جاشه.... از خیلی وقت پیش برای تولدت به مامان و بابا سفارش خرید قطار دادی ....البته گزینه های دیگه ای هم داری که کم و زیاد میشن هر چند روز یکبار.. مدتی بود که فرگون می خواستی ... و چند وقت پیش که سرما خورده بودی و متاسفانه تب شدیدی هم داشتی.. رفتیم دکتر و تو خیلی پسر خوبی بودی..بی گریه و زاری   2تا آمپول بهت زدن که خیلی مقاوم تحمل کردی ...این بود که فرداش بابایی هم رفت و برات اینو خرید به عنوان جایزه.. و پسرمون حسابی خوشحال شد.. البنه من واقعا نمیدونم اگه شما هرسال حتی اگه خوشبینانه بگیم..چند تا اسباب بازی بخری..خونم...
25 بهمن 1394

پسر نقاش من

94-11-25 پسر گل من این روزها به نقاشی کشیدن علاقه مندتر شدی و همش دنبال کاغذ خالی میگردی تا توش 1 چیزی بکشی.. با خودکار .. ماژیک..و اغلب با گواش.. نقاشی ای که زیاد می کشی ...درخته...... و البته هر چیزی هم بکشی برای مامان درباره ش حرف میزنی... این نقاشی هارو امشب کشیدی... درخت... و چراغ راهنمایی... و اینو هم خبلی وقت پیش.. البنه زیاد نقاشی می کشی ... یکی دیگه از موارد مورد علاقتم نردبانه که زیاد میکشی.. نازنینم..عاشقتیممممممممممممم     ...
25 بهمن 1394

دیگه چیزی نمونده

94-11-2 سلام پسر نازنینم..آغاز 48 ماهگیت مبارک..مرد کوچک و مهربون و شیرین سخن خونمون.. عزیزکم 1ماه دیگه پسرم وارد 5مین سال از زندگیش میشه و من چقدر باید شاکر خدا باشم به خاطر داشتن تو.... چیزی به تولد گلمون نمونده. پسرکم هر بار که به عقب برمیگردم و عکسای قبلی تو نگاه می کنم و یاد روزهای خوب با هم بودنمون دلشادم می کنه و البته هر روز دلتنگ روزهای گذشته شیرینم.. امیدوارم کنار هم اونقدر لحظه های خوب داشته باشیم که هیچ وقت حسرت گذشته مونو نخوریم.. کادوهای پسری من......     ...
25 بهمن 1394